می آیم . می آیم
آنان که احساس تکلیف کردند . بر تکلیف خویش ماندند .
آنان که احساس عشق کردند . در عشق خویش مردند .
آنان که بوی مقام و درجات دنیوی اصالت شان را تخدیر کرده بود . در کویر باور خویش حیرانندمن که یه گوشه این دنیا نشسته ، توعالم خودم بودم . سرم به کارم بود ، به یه دیوار تکیه زده بودم و پشتم قرص بود . چرا اومدی منو سرپا کردی ، هی تو گوشم ورد خوندی و الکی انرژی تزریق کردی که چی بشه ؟ همچی که یه مقدار زانوهام سفت شد و باورم شد رفیقمی ! وقتی داشتم نم نمک بهت عادت میکردم ، یهویی منو رها کردی . رفتی دیگه پیدات نشد . هر وقت صدات کردم ، هی قسم و آیه آوردی که گرفتارم . کار دارم .
اونوری هم هی پیش بقیه نشستی و گفتی : « آدمش کردم ، دیگه از شور و تاب افتاده ، دیگه به کسی گیر نمیده » . بهشون گفتی برای ساکت کردن هرکس یه راه و روش خاصی هست .
مث موش ما را گذاشتی تو اون قفس شیشه ای و هرچی تو کتابا خونده بودی ، پیاده کردی و هی گفتی دارم رو این مورد مطالعه می کنم .
زد به سرت که مطالعاتت رو تکمیل کنی . هی تحریک کردی تا واکنش های منو ببینی . برای تکمیل تز خودت بهشون نیاز داشتی . منم کم کم عادت کردم که خودمو رها کنم . واکنش هام شرطی شده بود یعنی اونجوری که تو میخواستی . بعد تو یه جلسه خصوصی من رو به عنوان یه نمونه موفق عرضه کردی ، وهم ورت داشت که چه راحت میشه آدما را عوض کرد . حالا دیگه رسیده بودی به این که شخصت من رو آنالیز کنی . میخواستی یه مطلب بنویسی که چطور میشه شخصیت آدما رو شکل داد . شده بودی یه باطری واسه این اسباب بازی مسخره . غافل بودی که اگه این باطری تموم شه ، تازه باطری درونیش با قدرت بیشتری بکار میافته و حافظه مجازی هم که تو واسه ش ساختی دیگه تبعیت نمیکنه .
راستش نباید منو تنها میذاشتی و میرفتی دنبال بازی خودت . عروسک ها هم میفهمن . یه موقع که احساسات پلاستیکی شون جریحه دار میشه تبدیل میشن به یه موجود بیرحم .
اینو نفهمیدی که آدما رو نباید تنها گذاشت ، اگه خواستی تغییرشون بدی ، باید همیشه همراهشون باشی . حالا هم هر اتفاقی بیفته مستقیما تو مقصری .
تو این بازی خودت هم باختی . تا وقتی مستقیم درگیر نشده بودی قضیه فرق میکرد ، اما بعدش از خودت غافل شدی ، آروم آروم رفتارت تغییر کرد . به موازات من ، خودت هم داشتی عوض میشدی ! بی اونکه متوجه بشی .
قبلا کمتر آفتابی میشدی ، فلسفه ت این بود که آدما مشتاق ناشناخته ها هستن ، هرچه مخفی تر باشی ، مهم تر هستی . باورت شده بود که میتونی دنیا را عوض کنی . اینقده باورت شده بود که فراموش کردی کی هستی و این باعث شد از درون به تدریح بپوسی . کم کم طوری شدی که فقط یه مغز ازت مونده بود . مغزی که هیچ فرمانبری نداشت ،
من بازم میشنم و به همون دیوار تکیه میکنم . اما توچی ؟
فردا روز ، هنگامه ای است
در چکاچک شمشیرها
تا شکفتن سپیده
تا صبح
نبرد آهن و فولاد
بگذار آسوده باشم
فردا روز هنگامه ای است

بازم برگشتم بلاگفا . البته يكسال هم نشده اين وبلاگ ما را پاك كرده بودند . و تونستم مجددا با همون اسم وبلاگ را ثبت كنم . اما ديتابيس را اگه بتونم در خواست كنم برگردونند .
من تو بلاگ اسكاي يه وبلاگ دارم از سال 1382 تا بحال دوبار به مدت دوسال نرفته بودم سراغش . يه بار كه مشكل پيدا كرده بودم . يه بار هم پسوردم را گم كرده بودم . اما بلاگ اسكاي وبلاگ من را پاك نكرده بود . و تونستم دوباره برگردم و فعاليتم را شروع كنم .
نمي دونم چرا پس از 9 ماه بلاگفا صفحه من را پاك كرده بود ؟!!
اين آدرس http://www.parseek.com/blogfa/?q=11zeus11 را جستجو كنيد به 17 مورد پست هاي من بر ميخوريد