تبليغاتX
دورتر.آنجا كه هيچكس نيست
کاش باران می شد . کاش رایحه ای معطر شامه ات را می نواخت تا آرامش رفته باز آید ، کاش خنکای نسیم مرهمی  می شد بر زخم تو تا خستگی از تنت بزداید .
حیرانم که چگونه با شتاب به قربانگاه می روی . فارغ از دشمنی که به کشتن تو کمر بسته بود .
رفتی تا تهدید ها را به فرصت بدل کنی غافل از این که این تیغ دو سویه است . هم خصم می زند ، هم یار .
در اندیشه آنم که مرثیه ای بسازم تو را تا گاه رفتنت ، تاریخ بگرید .
آهسته برو . زیر پای تو برآن دخمه . بوریا نهاده اند . زمین اعتماد مرا بر نمی انگیزد . در مأمن خویش به انتظار بنشین .

می آیم . می آیم

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 20:37 توسط zeus |

آنان که احساس تکلیف کردند . بر تکلیف خویش ماندند .

آنان که احساس عشق کردند . در عشق خویش مردند .

آنان که بوی مقام و درجات دنیوی اصالت شان را تخدیر کرده بود . در کویر باور خویش حیرانند
+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 20:36 توسط zeus |

ببینم . مشهدی ها سالی چندبار میرن زیارت ثامن الائمه ؟ اگه یه وقت رفتی . اگه یه وقت رفتی تو حرم و خواستی زیارت کنی و احیانا اشک تو چشای قشنگت حلقه زد . پیش از اینکه قل بخوره . بیفته پایین و گونه هات رو خیس کنه . چشات رو باز کن ببین از لابلای اون قطره های بلوری اشک ، میتونی آقا را ببینی ؟ اگه دیدیش ، بگو یه آدمی هزاران کیلومتر اونورتر خیلی دلش میخواد بیاد تو رو ببینه ؟ اجازه بده بیاد . دلش بدجوری بیتابی میکنه .
التماس دعا
+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 20:33 توسط zeus |

من که یه گوشه این دنیا نشسته ، توعالم خودم بودم . سرم به کارم بود ، به یه دیوار تکیه زده بودم و پشتم قرص بود .  چرا اومدی منو سرپا کردی ، هی تو گوشم ورد خوندی و الکی انرژی تزریق کردی که چی بشه ؟ همچی که یه مقدار زانوهام سفت شد و باورم شد رفیقمی ! وقتی داشتم نم نمک بهت عادت میکردم ، یهویی منو رها کردی . رفتی دیگه پیدات نشد . هر وقت صدات کردم ، هی قسم و آیه آوردی که گرفتارم . کار دارم .

اونوری هم هی پیش بقیه نشستی و گفتی : « آدمش کردم ، دیگه از شور و تاب افتاده ، دیگه به کسی گیر نمیده » . بهشون گفتی برای ساکت کردن هرکس یه راه و روش خاصی هست .

مث موش ما را گذاشتی تو اون قفس شیشه ای و هرچی تو کتابا خونده بودی ، پیاده کردی و هی گفتی دارم رو این مورد مطالعه می کنم .

زد به سرت که مطالعاتت رو تکمیل کنی  . هی تحریک کردی تا واکنش های منو ببینی . برای تکمیل تز خودت بهشون نیاز داشتی . منم کم کم عادت کردم که خودمو رها کنم . واکنش هام شرطی شده بود یعنی اونجوری که تو میخواستی . بعد تو یه جلسه خصوصی  من رو به عنوان یه نمونه موفق عرضه کردی  ،  وهم ورت داشت که چه راحت میشه آدما را عوض کرد . حالا دیگه رسیده بودی به این که شخصت من رو آنالیز کنی  . میخواستی یه مطلب بنویسی که چطور میشه شخصیت آدما رو شکل داد . شده بودی یه باطری واسه این اسباب بازی مسخره . غافل بودی که اگه این باطری تموم شه  ، تازه باطری درونیش با قدرت بیشتری بکار میافته و حافظه مجازی هم که تو واسه ش ساختی دیگه تبعیت نمیکنه .

راستش نباید منو تنها میذاشتی و میرفتی دنبال بازی خودت . عروسک ها هم میفهمن . یه موقع که احساسات پلاستیکی شون جریحه دار میشه تبدیل میشن به یه موجود بیرحم .

اینو نفهمیدی که آدما رو نباید تنها گذاشت ، اگه خواستی تغییرشون بدی ، باید همیشه همراهشون باشی . حالا هم هر اتفاقی بیفته مستقیما تو مقصری .

تو این بازی خودت هم باختی . تا وقتی مستقیم درگیر نشده بودی قضیه فرق میکرد ، اما بعدش از خودت غافل شدی ، آروم آروم رفتارت تغییر کرد . به موازات من ، خودت هم داشتی عوض میشدی ! بی اونکه متوجه بشی .

قبلا کمتر آفتابی میشدی ، فلسفه ت این بود که آدما مشتاق ناشناخته ها هستن  ، هرچه مخفی تر باشی ، مهم تر هستی . باورت شده بود که میتونی دنیا را عوض کنی . اینقده باورت شده بود که فراموش کردی کی هستی  و این باعث شد از درون به تدریح بپوسی . کم کم طوری شدی که فقط یه مغز ازت مونده بود . مغزی که هیچ فرمانبری نداشت ،

من بازم میشنم و به همون دیوار تکیه میکنم . اما توچی ؟

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 20:30 توسط zeus |

فردا روز ، هنگامه ای است

در چکاچک شمشیرها

تا شکفتن سپیده

تا صبح

نبرد آهن و فولاد

بگذار آسوده باشم

فردا روز هنگامه ای است


+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:32 توسط zeus |

پنداشتم خانه ای ست مرا
با دیوارهای بلورین
چشم اندازی تا ابدیت

پنداشتم دریچه ای ست مرا
به روشنایی روز

پنداشتم دستان تو پلی ست
برای گذار از معابر سخت
باید گذرکنم از پل
در روشنایی روز
از این چشم انداز دلفریب

دیوارهای شیشه ای
زندان من است

باورم را
در لایه های درخشنده ی نور
گم کردم
محبوس جلوه های فریبنده ای شدم
که تا اعماق رخنه کرده بود
پل  از پی گسست
نردبانی می جستم که نبود

تنها پایداری من در این محبس
از سوی چراغی بود که تو افروختی
تا گرمم کند
و توانم دهد تا دوباره برخیزم

پاهایم اکنون
توان باز ایستادن یافته است
اندگی اگر یاریم کنی
دریچه ای که گشوده خواهد شد
رهایی من
رهایی تو

تاریخ را جان دیگری می بخشیم
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 22:58 توسط zeus |


بازم برگشتم بلاگفا . البته يكسال هم نشده اين وبلاگ ما را پاك كرده بودند . و تونستم مجددا با همون اسم وبلاگ را ثبت كنم . اما ديتابيس را اگه بتونم در خواست كنم برگردونند .

من تو بلاگ اسكاي يه وبلاگ دارم از سال 1382 تا بحال دوبار به مدت دوسال نرفته بودم سراغش . يه بار كه مشكل پيدا كرده بودم . يه بار هم پسوردم را گم كرده بودم . اما بلاگ اسكاي وبلاگ من را پاك نكرده بود . و تونستم دوباره برگردم و فعاليتم را شروع كنم .

نمي دونم چرا پس از 9 ماه بلاگفا صفحه من را پاك كرده بود ؟!!


 اين آدرس http://www.parseek.com/blogfa/?q=11zeus11 را جستجو كنيد به 17 مورد پست هاي من بر ميخوريد

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 2:45 توسط zeus |