کاش باران می شد . کاش رایحه ای معطر شامه ات را می نواخت تا آرامش رفته باز
آید ، کاش خنکای نسیم مرهمی می شد بر زخم تو تا خستگی از تنت بزداید . حیرانم که چگونه با شتاب به قربانگاه می روی . فارغ از دشمنی که به کشتن تو کمر بسته بود . رفتی تا تهدید ها را به فرصت بدل کنی غافل از این که این تیغ دو سویه است . هم خصم می زند ، هم یار . در اندیشه آنم که مرثیه ای بسازم تو را تا گاه رفتنت ، تاریخ بگرید . آهسته برو . زیر پای تو برآن دخمه . بوریا نهاده اند .
زمین اعتماد مرا بر نمی انگیزد . در مأمن خویش به انتظار بنشین .
می آیم .
می آیم
+
نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 20:37 توسط zeus
|